اندیشه و ادبیات

بررسی ادبیات پارسی و دیگر ملل

حکایت سعدی در باب سفر محمود احمدی به مشهد

در روزگاری که محمود احمدی به دیار مشهد گریخته بود , درویشی مستجاب الدعا , در مشهد حضور داشت . سلطان محمود را خبر کردند. بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن . گفت خدایا جانش بستان. محمود گفت به فضل الهی این چه دعاست؟ گفت این دعا خیرست تو را و آزادی مسلمانان را.

نقل از گلستان سبز سعدی

   + پاپیون ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

حکایت سعدی در باب مجلس گذرا از حق مردم

مجلسی که با کودتاچیان صلح می کند , سر آزار ملت را دارد.

نقل از گلستان سبز سعدی

   + پاپیون ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

حکایت سعدی در باب قدرت طلبی محمود احمدی

یکی را شنیدم از بزرگان سیاست که محمود احمدی را همی گفت : ای بشر , چندانکه تعلق خاطر آدمیزاد به حکم راندن بر مردم است , اگر بر رضای مردم بود , به مقام از ملائکه درگذشتی.

.

نقل از گلستان سبز سعدی

   + پاپیون ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

حکایت سعدی در باب دروغگویی صدا و سیما

مردم ایران را گفتند راستگویی از که آموختید ؟ گفتند از صدا و سیما , هرچه از ایشان شنیدیم خلافش را در جامعه دیدیم , حالی از گفتن آن اجتناب کردیم.

 

نقل از گلستان سبز سعدی

   + پاپیون ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

قلب مادر - ایرج میرزا

داد معشوقه به عاشق پیغام

که کند مادر تو با من جنگ

 

هر کجا بیندم از دور کند

چهره پر چین و جبین پر آژنگ

 

با نگاه غضب آلود زند

بر دل نازک من تیر خدنگ

 

از در خانه مرا طرد کند

همچو سنگ از دهن قلما سنگ

 

مادر سنگ دلت تا زنده ست

شهد در کام من و تست شرنگ

 

نشوم یک دل و یک رنگ ترا

تا نسازی دل او از خون رنگ

 

گر تو خواهی به وصالم برسی

باید این ساعت بی خوف و درنگ

 

روی و سینه تنگش بدری

دل برون آری از آن سینه تنگ

 

گرم و خونین به منش باز آری

تا برم ز آینه قلبم زنگ

 

عاشق بی خرد ناهنجار

نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

 

حرمت مادری از یاد ببرد

خیره از باده و دیوانه ز بنگ

 

رفت و مادر را افکند به خاک

سینه بدرید و دل آورد به چنگ

 

قصد سر منزل معشوق نمود

دل مادر به کفش چون نارنگ

 

از قضا خورد دم در به زمین

و اندکی سوده شد او را آرنگ

 

وان دل گرم که جان داشت هنوز

اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

 

از زمین باز چو برخاست نمود

پی برداشتن آن آهنگ

 

دید کز آن دل آغشته به خون

آید آهسته برون این آهنگ

 

آه دست پسرم یافت خراش

آخ پای پسرم خورد به سنگ

   + پاپیون ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

ترگل

استارت زد ، آتشی در دلش برافروخت ، خدا را شکر کرد که همسرش پوریا در پارکینگ نبود تا دوباره از استارت زدنش ایراد بگیرد. با تردید از ماشین پیاده شد و با دستان یخزده اش درب پارکینگ را باز کرد . سوار شد ، تاملی نمود و ماشین را به روشی ناشیانه از پارکینگ بیرون آورد. اولین مرحله را هرچند ناشیانه اما با موفقیت به پایان رسانده بود. اما مراحل اصلی و سخت تر در راه بود . آینه و موقعیت خود را در ماشین بررسی کرد .از نظر زمانی راه زیادی تا موفقیت نداشت ، اما این لحظات قرار بود به طرز شکنجه آمیزی سپری گردد. پایش را روی کلاج  با نیرویی دو چندان از آنچه لازم بود فشار داد ، و دنده را بروی یک برد. دوستانش در خانه مونا جمع بودند و همگی منتظر بودند تا ادعایی را که ترگل  هفته گذشته داشت ، امروز در منصه عمل ببینند. شروع حرکتش بد نبود و ماشین به شکل کاملا عادی به حرکت در آمد.  مرضیه و لادن و خواهر مونا آنجا در انتظار بودند تا ترگل برای اولین بار پس از اخذ گواهینامه با ماشین همسرش به میهمانی بیاید. کاری که برای آنها به مانند فضانوردی جذاب و صعب بود. ابتدای کار ساده بود ، می بایست از کوچه های  خلوت و آرام عبور می کرد ، اما هنگامی که به سر خیابان رسید و خواست وارد خیابان فرعی گردد ماشینی با سرعت و بوق از مقابلش عبور کرد . ترمز ناگهانی ترگل عابران را متوجه او ساخت ، سعی نمود خود را کاملا عادی و بی تشویش نشان دهد که البته چندان هم موفق نبود. آرام از لاین اول خیابان عبور می کرد و بیاد توصیه شوهرش بود - به هنگامی که در زمان تمریناتش با پوریا از یک خیابان نسبتا باریک می گذشتند و ترگل از لاین دوم برای عبور استفاده کرده بود و اعتراض و صدای بوق همه را در آورده بود - در آن لحظه پوریا با لحنی نه چندان مهربان به او توصیه کرده  بود که از لاین اول حرکت کند. اینک نیز می ترسید که اگر به لاین دوم برود باز با لحن نسبتا عصبانی پوریا و خشم و شکایت رانندگان دیگر مواجه گردد. بنابر این  هنگامی که یک تاکسی در مقابلش توقف کرد تا مسافرانش را پیاده یا سوار کند ، بدون هیچ اعتراض و واکنشی توقف کرد تا راننده تاکسی حرکت کند . پوریا نبود تا به نحوه رانندگی او اعتراض کند اما دیگر رانندگان این قابلیت را داشتند که با کوچکترین اشتباه و خطای او صدای بوق یا هنجره شان را بالا ببرند . شاید آنها وظیفه پوریا را بر عهده گرفته بودند. این بار با موفقیت وارد خیابان اصلی شد . کار کمی مشکلتر شده بود. از طرفی نگاهای خیره مردم اعم از مرد و زن بر دستپاچگی او می افزود و از طرفی شانس بد او خیابانها هم شلوغ بود و باید مدام با کلاج و ترمز و گاز بازی می کرد. هنگام رانندگی سعی می کرد تا به دیگر رانندگان فرصت حرکت بدهد و با روحیه زنانه اش از خطا ها و اشتباهات دیگر رانندگان چشم بپوشد و با نوعی خوش بینی به این خطاها بنگرد تا شاید آنها نیز در مقابل اشتباهات رانندگی او کمی مهربانانه و با گذشت تر رفتار کنند.  دوباره ماشین خاموش شد. شانس بد . راننده پشتی ابتدا یک بوق کوچک زد اما همینکه متوجه روسری قهوه ای رنگ ترگل شد . بوقهایی با شدت بیشتر و قاطع تر میزد و هیج ایرادی در کار خود نمی دید . ترگل که دستپاچه شده بود بدون خلاص کردن دنده دوباره استارت زد ، ماشین به جلو پرتاپ شد ولی روشن نشد . راننده پشتی که متوجه دستپاچگی ترگل شده بود . حق بیشتری به اعتراضات خود داد و سرش را از شیشه بیرون آورد و با لحنی عاری از ادب به ترگل پیشنهاد کرد که هیچ اجباری برای رانندگی او نیست و بهتر است با تاکسی و یا اتوبوس به مقصد خود برود. ترگل با عصبانیت حاصل از تشویش دوباره استارت زد اما این بار شروع حرکتش با سرعت و صدا همراه بود که به طبع ترمز ناگهانی را هم در پی داشت.  هنوز تصادفی روی نداده بود ومی توانست امیدوار باشد که آن شب فریادهای اعتراض آمیز همسرش را نخواهد شنید. پشت چراغ قرمز توقف کرد. آرامشی نسبی در خود احساس می کرد . به این فکر می کرد که اگر تصادف نکند و با موفقیت به مقصد برسد، چقدر می تواند انسان خوشبختی باشد.این موفقیت تضمین کننده ادامه جواز رانندگی او بود. اما علاوه بر عدم موفقیت در این دو عامل – رسیدن به مقصد بدون تصادف-  عاملی دیگر نیز بود که می توانست جواز رانندگی اورا که از طرف سرهنگ پوریا صادر شده بود باطل کند ، و آن چیزی نبود جز... جریمه،  که در نزدیکی خود بخوبی احساس می کرد. یک پلیس راهنمایی رانندگی به سمت ماشین او می آمد. ترگل مطمئن بود که خطایی در رانندگی مرتکب شده و الا دلیلی نداشت که پلیس به سمت او بیایید . زیر چشمی تمام تجهیزات و الزامات رانندگی را چک کرد ولی با ایرادی مواجه نگشت . مانند یک بزهکار که در دام پلیس گرفتار آمده خود را آماده تسلیم کرد ، فقط دستهایش بود که بالای سرش نبرده بود. که آماده بود با کوچکترین اشاره پلیس این کار را نیز انجام دهد. چراغ سبز شد و ترگل مردد از رفتن و ماندن ، به پلیس که اصلا از برای او نیامده بود نگاه می کرد . با صدای بوق ماشینهای پشت سر این را درست دانست که باید حرکت کند. نفس راحتی کشید. پس از این دقایق کوتاه رانندگی احساس خستگی می کرد، گرچه هنوز درمیانه راه بود ، دوست داشت به جای این صندلی ماشین بروی یک تخت خواب دراز می کشید و به خواب می رفت. آیا واقعا سوار ماشین شدن و رانندگی کردن ارزش این همه خستگی را داشت . نمی دانست .  شاید آن آقای راننده درست می گفت ، او می توانست با اتوبوس به مقصدش برود . شاید نظر پوریا درست بود که می گفت ماشین برای مردها ساخته شده و کاریست مردانه ، زنها را چه به رانندگی؟ ، مادرش می گفت : دخترهای امروز بی حیا شده اند و هر کاری دوست دارند می کنند ، دیگر یک زن کدبانو که در خانه بماند و امور خانه و شوهر و فرزند را به خوبی انجام دهد نوبر است. حتما این نگاهها که مردم حین رانندگی بدو می دوزند بی دلیل نیست. باید کارش عجیب یا اشتباه باشد که مردم این چنین خیره به او می مانند ، پس چرا به مردها -هر قدر هم ناشی- کسی اینگونه زل نمی زند. خوب رانندگی حق آنهاست ، شاید آمدن او به خیابانها حق آنها را ضایع می گرداند و جلوی دست و پای آنها را می گیرفت و کار ساده و بی ارزش او نمی گذارد که مردان به کارهای مهم و واجبشان برسند . خیابان مال آنها بود. ماشین هم برای صاحبان خیابانها. به یک خیابان فرعی پیچید و در کناری توقف کرد ، در افکار خود سیر می کرد که مردی به شیشه ماشینش زد و از او خواست تا جای دیگری پارک بکند ، آخر جایی که ترگل پارک کرده بود جای پارک همیشگی این آقا بود. هیچ اعتراضی نکرد ، ماشین را روشن کرد و دو سه ماشین جلوتر پارک کرد. تاملی کوتاه نمود ، از ماشین پایین آمد و پیاده به مسیر خود ادامه داد .  ترگل در دل آرزو می کرد: ایکاش دیگران هم بدانند که پاهای ظریف ودردانه او هم به مانند دیگران هنگام پیاده رفتن و یا در اتوبوس سرپا ایستادن ، رنجه می شود . ایکاش بدانند برای او هم مهم است که  در فصل باران هنگامی که در انتظار تاکسی ایستاده است عبور با سرعت صاحبان خیابان لباس او را به آب و گل زینت نبخشد. ایکاش بدانند که او نیز دوست دارد بمانند آنها راحت و با غرور  زندگی کند ، بدانند که او نیز یک شهروند است ، یک انسان است و از همه مهمتر بدانند که او ترگل است.    

   + پاپیون ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
    پيام هاي ديگران ()